‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاح طلب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اصلاح طلب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

دوست اصلاح طلب من ، من توانایی نشستن دارم !


دوست اصلاح طلب من سلام . امروز می خواهم با تو سخن بگویم . با تو که هنوز می پرسی چرا ؟ با تو که می گویی همین بود آنچه می خواستی؟ با تو که می گویی چهار سال تحمل کردی به خاطر من . به خاطر من ! به خاطر اینکه رای ندادم . به خاطر آنکه تصمیم گرفتم رای ندهم . آری ، با تو سخن می گویم . با تو که ایران را برای ایرانی می خواستی و چهار سال به تصمیم من بی احترامی کردی . به من ایرانی !
اینک که تصمیم به رای دادن گرفته ام ، می خواهم بگویم که هدف من چه نبود . می خواهم بگویم که چه بود آنچه می خواستم . دوست اصلاح طلب من . می خواهم بگویم که نمی خواستم . من تهدید نمی خواستم . زبونی نمی خواستم . بی مدیریتی نمی خواستم . انکار هولوکاست نمی خواستم . جنگ نمی خواستم . زندان نمی خواستم . خفقان نمی خواستم . توقیف فیلم نمی خواستم . بستن روزنامه نمی خواستم . من برای دانشجویی که در تمام آسمان ، یک ستاره ندارد ، ستاره نمی خواستم . من تورم نمی خواستم . بیکاری نمی خواستم . ورشکستگی نمی خواستم . انگشت نگاری نمی خواستم . نمی خواستم که گذرنامه ام نشان شرمندگی ام باشد . من این آدمهای کوچک را که معیارهای سنجششان بر مدار صفر میل می کند نمی خواستم . ولی دیدی که چه شد؟ دیدی که خشک و تر سوختیم ؟ دیدی ؟
آری اینهمه تقصیر من نبود . زیرا که من نمی خواستم . این تصمیم هر دوی ما بود . تو مرا نادیده گرفتی . گمان کردی که بر من منت داری . گمان کردی که رای من خراجی است که باید به تو پرداخت کنم . قدر رای پیشین مرا ندانستی . مرا نامحرم دانستی . از من دفاع نکردی . دو پهلو حرف زدی . اجازه دادی که رایم را ، شخصیتم را به تاراج برند . آنگاه که می بایست سخن بگویی ، دم فرو بستی . مگر من چه می خواستم ؟ جز سخن گفتن ؟ جز فکر کردن ؟ جز خود بودن ؟ و تو مرا ندیدی ! اجازه دادی من را ببرند . گمان نمی کردی به سراغ تو هم بیایند . دیدی که آمدند . گمان نمی کردی که در بازی راهت ندهند . دیدی که ندادند .
باور کن که آخرین راه چاره بود که از خواب بیدارت کنم . که بدانی من اگر بنشینم ، تو نیز راه به جایی نخواهی برد . باور کنی که هر دو به هم محتاجیم . باور کنی که من و تو ما هستیم . باور کنی که به تنهایی ، فقط تنهایی . باور کنی که من هنوز هم می توانم بنشینم ، آنگاه هر دو تنهاییم . هر دو می سوزیم !
اما امروز روز دیگری است . می خواهم دوباره به تو رای دهم . می خواهم که دوباره ما شویم . قدر ما بودن را بدان !