
دنده رو عوض می کنم. چشم به راه دوختم و در امتداد مسیر پیش می رم. کنارم نشسته. می گم: اینجا که از گشت خبری نیست. روسریت را بردار. بر می داره و انگار داغ دلش تازه می شه. داغ دلش که قدیمی است، چون داغ مادرش چون داغ سرزمینش. می گه: آدم اینطور اعتماد به نفس پیدا می کنه . دستش رو از پنجره بیرون می بره و با تن نامرئی هوا بازی می کنه...
بارها فکر کرده ام که چرا حکومت این گونه بر روی حجاب تاکید می کند. این همه فشار و هزینه ای که بر روح و روان و سلامت جامعه تحمیل می کند برای چیست؟ این همه گشت، این همه بیلبورد، این همه خطابه، این همه تهدید، این همه تطمیع برای چه منفعتی است؟ و پاسخ را باز در همان کلمه منفور یافتم: تحقیر.
حجاب عصاره تحقیر است. تحقیری که زن را می پوشاند تا به او بفهماند که اختیاری ندارد. ملکی است که فروخته شده. فروخته هم نشده باشد باید بکر بماند تا مالکی آن را بخرد و آن گونه که می خواهد بسازد. زن باید بیاموزد که اسیر خوبی باشد. باید بیاموزد که خدمت کند. باید بیاموزد که نفقه بگیرد. باید بیاموزد که به امر دیگری رفتار کند. باید بیاموزد که دستگاه تولید مثل مرد است. باید بیاموزد که تربیت کودک با اوست و مهم تر از همه باید بیاموزد، که کودکانی مطیع پدر تربیت کند. کودکانی که در جامعه نیز اطاعت را باز سازی می کنند. کودکان بزرگسالی که حاکم را به عنوان پدر بپذیرند. بپذیرند که پدر بهترین را برایشان می خواهد. آن چه او می کند خیر و صلاح فرزند است. آن زن ِ بی اختیار ِ در بند، باید آن حس حقارت و سرکوب شدگی درونی خود را با محبت، با شیر، با قصه و با غصه هایش به فرزند انتقال دهد. او بهترین آموزگار تحقیر برای فرزند است. پس خود باید موجودی تحقیر شده باشد. و این وظیفه ایست که به خوبی از عهده حجاب بر می آید.
...دستش رو از پنجره بیرون می بره و با تن نامرئی هوا بازی می کنه، می گه: آدمی که اعتماد به نفس نداره، هیچی نداره. نور چراغ کمی از مسیر رو روشن کرده. جاده در تاریکی پیچ می خوره و تهش گم می شه تو چادر شب.
بارها فکر کرده ام که چرا حکومت این گونه بر روی حجاب تاکید می کند. این همه فشار و هزینه ای که بر روح و روان و سلامت جامعه تحمیل می کند برای چیست؟ این همه گشت، این همه بیلبورد، این همه خطابه، این همه تهدید، این همه تطمیع برای چه منفعتی است؟ و پاسخ را باز در همان کلمه منفور یافتم: تحقیر.
حجاب عصاره تحقیر است. تحقیری که زن را می پوشاند تا به او بفهماند که اختیاری ندارد. ملکی است که فروخته شده. فروخته هم نشده باشد باید بکر بماند تا مالکی آن را بخرد و آن گونه که می خواهد بسازد. زن باید بیاموزد که اسیر خوبی باشد. باید بیاموزد که خدمت کند. باید بیاموزد که نفقه بگیرد. باید بیاموزد که به امر دیگری رفتار کند. باید بیاموزد که دستگاه تولید مثل مرد است. باید بیاموزد که تربیت کودک با اوست و مهم تر از همه باید بیاموزد، که کودکانی مطیع پدر تربیت کند. کودکانی که در جامعه نیز اطاعت را باز سازی می کنند. کودکان بزرگسالی که حاکم را به عنوان پدر بپذیرند. بپذیرند که پدر بهترین را برایشان می خواهد. آن چه او می کند خیر و صلاح فرزند است. آن زن ِ بی اختیار ِ در بند، باید آن حس حقارت و سرکوب شدگی درونی خود را با محبت، با شیر، با قصه و با غصه هایش به فرزند انتقال دهد. او بهترین آموزگار تحقیر برای فرزند است. پس خود باید موجودی تحقیر شده باشد. و این وظیفه ایست که به خوبی از عهده حجاب بر می آید.
...دستش رو از پنجره بیرون می بره و با تن نامرئی هوا بازی می کنه، می گه: آدمی که اعتماد به نفس نداره، هیچی نداره. نور چراغ کمی از مسیر رو روشن کرده. جاده در تاریکی پیچ می خوره و تهش گم می شه تو چادر شب.