۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

دنبه مشروعیت


گویند در زمانهای دور مردی تنگ دست می زیست که در گوشه ای از بازار دنبه ای یافته بود و هر روز سبیل خود را چرب می کرد و در پیش نگاه دیگران دست به سبیل می کشید که باری، ما نیز طعام چرب و شیرین می خوریم. چندین به این منوال گذشت تا روزی که در بازار همچنان به پاک کردن سبیل مشغول بود، پسرکش دوان دوان آمد و گریان خبر آورد:
گفت: آن دنبه که هر صبحی بدان / چرب می‌کردی لبان و سبلتان / گربه آمد ناگهانش در ربود / بس دویدیم و نکرد آن جهد، سود

حال حکایت مشروعیت و مقبولیت بر باد رفته حاکمانی است که به هزار حیله متوسل می شوند که تحبیب قلوبی کنند و از نمد آن کلاهی برای زمامداری بی کرک و پرشان بدوزند. روزی همایش ایرانیان خارج از کشور ترتیب می دهند تا فخر بفروشند که بله آقا، ما هم هوادارانی در بلاد خارجه داریم. به خیالشان خارجه نشین بودن نشان مهتری است و چه بهتر که مهتران خاکساری کنند. باری بازیگر مدعو چنان در نقش خاکساری حاکم افراط می کند که به دم خروس بیشتر می ماند تا قسم حضرت عباس .روزی دیگر آن هخامنشی که به خیالشان از تاریخ حذفش کرده اند اسباب مشروعیت بخشیشان می شود و چفیه بر گردن زانو می زند و دست می بوسد و پدر پیر تاریخ به ریش ریایشان می خندد و به یاد می آورد پادشاهی را که قدرتر از اینان بود و همین نمایش را به زیبایی تمامتر اجرا نمود و بانگ برآورد که: کوروش آسوده بخواب که ما بیذاریم و بیداریش چندی نکشید که به خوابی آشفته بدل شد. زمانی باز بی هنران را بر می کشند که در مدحشان چند خطی بخوانند و گاهی چندین کریه المنظر را به حضور می خوانند که چشم بسته دهان گشاده اند، که اینانند دانشجو. روزی نیست که اصلی را جعل نکنند و شبی به صبح نمی کنند مگر سکه ای را قلب نزنند.

بیچاره گان تنگدست هنوز دنبه ای را می جویند که گربه برده است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

حجاب تحقیر


دنده رو عوض می کنم. چشم به راه دوختم و در امتداد مسیر پیش می رم. کنارم نشسته. می گم: اینجا که از گشت خبری نیست. روسریت را بردار. بر می داره و انگار داغ دلش تازه می شه. داغ دلش که قدیمی است، چون داغ مادرش چون داغ سرزمینش. می گه: آدم اینطور اعتماد به نفس پیدا می کنه . دستش رو از پنجره بیرون می بره و با تن نامرئی هوا بازی می کنه...


بارها فکر کرده ام که چرا حکومت این گونه بر روی حجاب تاکید می کند. این همه فشار و هزینه ای که بر روح و روان و سلامت جامعه تحمیل می کند برای چیست؟ این همه گشت، این همه بیلبورد، این همه خطابه، این همه تهدید، این همه تطمیع برای چه منفعتی است؟ و پاسخ را باز در همان کلمه منفور یافتم: تحقیر.
حجاب عصاره تحقیر است. تحقیری که زن را می پوشاند تا به او بفهماند که اختیاری ندارد. ملکی است که فروخته شده. فروخته هم نشده باشد باید بکر بماند تا مالکی آن را بخرد و آن گونه که می خواهد بسازد. زن باید بیاموزد که اسیر خوبی باشد. باید بیاموزد که خدمت کند. باید بیاموزد که نفقه بگیرد. باید بیاموزد که به امر دیگری رفتار کند. باید بیاموزد که دستگاه تولید مثل مرد است. باید بیاموزد که تربیت کودک با اوست و مهم تر از همه باید بیاموزد، که کودکانی مطیع پدر تربیت کند. کودکانی که در جامعه نیز اطاعت را باز سازی می کنند. کودکان بزرگسالی که حاکم را به عنوان پدر بپذیرند. بپذیرند که پدر بهترین را برایشان می خواهد. آن چه او می کند خیر و صلاح فرزند است. آن زن ِ بی اختیار ِ در بند، باید آن حس حقارت و سرکوب شدگی درونی خود را با محبت، با شیر، با قصه و با غصه هایش به فرزند انتقال دهد. او بهترین آموزگار تحقیر برای فرزند است. پس خود باید موجودی تحقیر شده باشد. و این وظیفه ایست که به خوبی از عهده حجاب بر می آید.


...دستش رو از پنجره بیرون می بره و با تن نامرئی هوا بازی می کنه، می گه: آدمی که اعتماد به نفس نداره، هیچی نداره. نور چراغ کمی از مسیر رو روشن کرده. جاده در تاریکی پیچ می خوره و تهش گم می شه تو چادر شب.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

نامه ای به کودک فردایم ( بازی وبلاگی چه می خواهیم )


بازی شروع شد و من بدون آنکه دعوت شوم شروع به بازی کردم. همیشه زندگی برایم بازی بی دعوتی بود، که در متنش قرار داشتم. باید بازی می کردم. با تمام وجود. با پوست و استخوان. و من در زمانی پا به عرصه گیتی نهادم و زندگی کردم، که حوادثی سخت از سر کشور و مردم گذشت. انقلاب و جنگ . دو رویدادی که در هر جامعه ای روی دهد، اثراتی شگرف بر نسلهای درگیر این حوادث و نسلهای بعد خواهد داشت. و من بی آنکه بخواهم، موش آزمایشگاهی پدرم و هم نسلانش شدم. دلگیر نیستم از او. ولی کاش برایم می نوشت، که چه می خواست، گر چه امروز با افسوس به من نگاه می کند و با تلخی می گوید: ما این را نمی خواستیم. و من فکر می کنم، که او وقتی که شبها با دوست صمیمیش، پا بر زمین می کوفت و در کوچه های شب فریاد می زد، مردم مسلح شوید، آن زمان هم، فقط می دانست که : ما این را نمی خواهیم. و امروز، باز در آستانه ی فصلی دیگر از تاریخ این مردم ایستاده ام و نگاه می کنم به پنجره ای که منظره اش را من و هم نسلان من خواهیم ساخت. و نگاه می کنم به چشم اندازی که فرزندان من خواهند دید. و تنم می لرزد از قضاوتی که فرزند نداشته ام و فرزندان نداشته ی دیگران در مورد ما می کنند. این نامه ای است به آن فرزند نداشته، که بداند، پدرش چه آرزوهای کوچکی داشت و مجبور بود چه بهای گزافی بپردازد.
فرزندم سلام. نمی دانم که به دنیا خواهی آمد یا نه . نمی دانم که این نامه را می خوانی یا نه. نمی دانم که تورا خواهم داشت. تورا در آغوش خواهم کشید. تو را خواهم بوسید یا نه. فرزند عزیزم، پدرت آدم بزرگی نبود. ولی آدم کوچکی هم نبود. هیچ وقت دلش نمی خواست که آنچه را خود تجربه کرده بود، تو تجربه کنی. پدرت نمی خواست تو تحقیر شوی. برای هر خواسته کوچکت. برای هر رویای شیرینت. پدرت زندگی را دوست داشت. او باور داشت که زندگی را می شود زیبا تر دید. می شود زیبا تر بود. می شود عشق ورزید . می شود دوست داشت.
عزیز دلم، من دوست دارم که تو بی ترس از من، ترس از معلم، ترس از اجتماع، ترس از فامیل، ترس از اسم و رسم، ترس از حکومت، ترس از دین، ترس از خدا، دوست دارم بدون ترس از تحقیر زندگی کنی. پدرت تمام این ترسها را تجربه کرد. پدرت در کودکی جنازه اقوامش را دید که نه به مرگ طبیعی، که به ترکش موشک کشته شدند. پدرت ، پدرش را دید که گریه می کرد و تکه های بدن مادرش را از روی در خت اکالیپتوس باغچه حیاط پدرش جمع می کرد. فرزندم، پدرت هنوز هم در آغاز دهه چهارم زندگیش، وقتی می خواهد از کودکیش بگوید، گریه می کند. عزیزم، من نمی خواهم تو گریه کنی.
فرزند ندیده ام، پدرت بازیگر خوبی بود. او مجبور بود دو زندگی داشته باشد. او دو فرد بود. یکی آنکه در اجتماع بود و یکی آنکه در خلوتش بود. یکی آنکه اجتماع دوست داشت باشد و یکی آنکه خودش دوست داشت. یکی آنکه برایش زندان بود و یکی آنکه بهشتش بود. پدرت از یکی از آن دو فرد، بدش می آمد. یکی از آن دو فرد او را تحقیر می کرد. به او سرکوفت میزد. به او می گفت که ببین، من قدرتی ورای تو دارم. تو را مجبور می کنم که آنچه باشی که نمی خواهی. ولی آن فرد دیگر، آنکه دوستش داشت، سر به عصیان بر می داشت. نمی خواست تحقیر شود ولی گاه حقیقت بی رحم تر از آن بود که باور داشت. نمی توانست با همه و هر جایی مبارزه کند. گاهی مجبور می شد، بخزد به یک گوشه و پناه ببرد به تنهایی. دل بندم، من نمی خواهم که تو دو شخصیت داشته باشی.
عزیزم، راستش را بخواهی، نمی دانم دختری یا پسری. نمی خواهم بترسانمت ولی اگر دختر هستی، باید بدانی که من در اجتماعی زندگی کردم، که پر از تبعیض بود. و این تبعیض برای یک دختر به مراتب وحشتناک تر. من نمی خواهم که تو در این تبعیض رشد کنی. نمی خواهم تلخی رقابت استعداد و تبعیض را تجربه کنی.
آه فرزندم، انگار شده ام مثل پدرم و مدام از آنچه نمی خواهم می گویم. عزیز دلم، تمام آنچه گفتم، در یک کلام خلاصه می شد و آن تحقیر بود. اگر روزی من تصمیم به ازدواج گرفتم و اگر روزی، من و مادرت، تصمیم گرفتیم که تو را به این دنیا دعوت کنیم، می خواهم بدانی، من آینده ای را تجسم می کنم، که من و تو آزاد باشیم تا آن گونه که خود می خواهیم، زندگی کنیم و زندگی را بسازیم. دنیایی که تو در آن به خاطر آن چه فکر می کنی، آنچه انجام می دهی و آنچه انتخاب می کنی، تحقیر نشوی. می خواهم بدانی، پدرت، چنین دنیایی برای تو می خواست. حتی اگر ساختن چنین دنیایی در توان دستانش نبود.